تبليغاتX
العجل العجل يا مولای يا صاحب الزمان

JavaScript Codes

JavaScript Codes سیر سبز
یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند.. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین » را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند .
 در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند .
 
یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.

رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند . ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.

راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است !

راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود. ››

قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود

يکي بود يکي نبود
يک مرد بود که تنها بود
يک زن بود که او هم تنها بود
زن به آب رودخانه نگاه مي کرد و غمگين بود
مرد به آسمان نگاه مي کرد و غمگين بود
خدا غم آنها رو ميديد و غمگين بود
خدا گفت:
شما را دوست دارم
پس همديگر را دوست بداريد
و با هم مهربان باشيد
مرد سرش را پايين آورد
مرد به آب رودخانه نگاه کرد و در آب زن را ديد
زن به آب رودخانه نگاه ميکرد، مرد را ديد
خدا به آنها مهرباني بخشيد و آنها خوشحال شدند
خدا خوشحال شد و از آسمان باران باريد
مرد دستهايش را بالاي سر زن گرفت تا خيس نشود
زن خنديد
خدا به مرد گفت:
به دستهاي تو قدرت ميدهم تا خانه اي بسازي
و هر دو در آن زندگي کنيد
مرد زير باران خيس شده بود
زن دستهايش را بالاي سر مرد گرفت مرد خنديد
خدا به زن گفت:
به دستهاي تو همه زيبائيها را مي بخشم
تا خانه اي که او مي سازد، زيبا کني
مرد خانه اي ساخت و زن خانه را گرم کرد، آنها خوشحال بودند
آنها خوشحال بودند
خدا خوشحال بود
يک روز، زن پرنده اي را ديد که به جوجه هايش
غذا مي داد. دستهايش را به سوي آسمان
بلند کرد تا پرنده ميان دستهايش بنشيند
اما پرنده نيامد،،،پرواز کرد و رفت
و دستهاي زن رو به آسمان ماند. مرد او را ديد
کنارش نشست و دستهايش را به سوي آسمان بلند کرد
خدا دستهاي آنها را ديد که از مهرباني لبريز بود
فرشته ها در گوش هم پچ پچي کردند و خنديدند
خدا خنديد و زمين سبز شد
خدا گفت:
از بهشت شاخه اي گل به شما خواهم داد
فرشته ها شاخه ي گلي به دست مرد دادند
مرد گل را به دست زن داد
و زن آن را در خاک کاشت
خاک خوشبو شد
پس از آن کودکي متولد شد که گريه ميکرد
زن اشکهاي کودک را مي ديد و غمگين بود
فرشته ها به او آموختند که چگونه
طفل را در آغوش بگيرد و از شيره ي جانش به او بنوشاند
مرد زن را ديد که مي خندد، کودکش را ديد که شير مي نوشد
به زمين نشست و پيشاني بر خاک گذاشت
خدا شوق مرد را ديد و خنديد
وقتي خدا خنديد
پرنده بازگشت و بر شانه مرد نشست
خدا گفت:
با کودک خود مهربان باشيد تا مهرباني را بياموزد
راست بگوييد تا راستگو باشد
گل و آسمان و رود را به او نشان دهيد تا هميشه به ياد من باشد
روزهاي آفتابي و باراني از پي هم گذشت
زمين پر شد از گلهاي رنگارنگ ولابلاي گلها
پر شد از بچه هايي که شاد دنبال هم ميدويدند
خدا همه چيز و همه جا را مي ديد
مي ديد که زير باران مردي دستهايش را بالاي سر
زني گرفته است، تا خيس نشود
زني را ديد که در گوشه اي از خاک
با هزاران اميد شاخه گلي مي کارد
دستهاي بسياري را ديد که به سوي آسمان بلند شده اند
و پرنده هاي که.......
خدا خوشحال بود
چون ديگر
غير از او هيچ کس تنها نبود

مبلغی مسلمان بود، در یکی از مراکز اسلامی لندن، عمرش را گذاشته بود روی این کار، تعریف می کرد که یک روز سوار تاکسی می شود و کرایه را می پردازد . راننده بقیه پول را که برمی گرداند 20 سنت اضافه تر می دهد
 می گفت :چند دقیقه ای با خودم کلنجار رفتم که بیست سنت اضافه را برگردانم یا نه .آخر سر بر خودم پیروز شدم و بیست سنت را پس دادم و گفتم آقا این را زیاد دادی ... گذشت و به مقصد رسیدیم . موقع پیاده شدن ، راننده سرش را بیرون آورد و گفت آقا از شما ممنونم.
پرسیدم بابت چی ؟
گفت می خواستم فردا بیایم مرکز شما و مسلمان شوم اما هنوز کمی مردد بودم . وقتی دیدم سوار ماشینم شدید خواستم شما را امتحان کنم . با خودم شرط کردم اگر بیست سنت را پس دادید بیایم . فردا خدمت می رسیم.
تعریف می کرد: تمام وجودم دگرگون شد حالی شبیه غش به من دست داد.

من مشغول خودم بودم در حالی که داشتم تمام اسلام را به بیست سنت می فروختم...

كوك كن ساعتِ خویش !


اعتباری به خروسِ سحری، نیست دگر
دیر خوابیده و برخاسـتنـش دشـوار است
 
كوك كن ساعتِ خویش !
كه مـؤذّن، شبِ پیـش
دسته گل داده به آب
و در آغوش سحر رفته به خواب
 
كوك كن ساعتِ خویش !
شاطری نیست در این شهرِ بزرگ
كه سحر برخیزد
شاطران با مددِ آهن و جوشِ شیرین
دیر برمی خیزند
 
كوك كن ساعتِ خویش !
كه سحرگاه كسی
بقچه در زیر بغل،
راهیِ حمّامی نیست
كه تو از لِخ لِخِ دمپایی و تك سرفه ی او برخیزی
 
كوك كن ساعتِ خویش !
رفتگر مُرده و این كوچه دگر
خالی از خِش خِشِ جارویِ شبِ رفتگر است
 
كوك كن ساعتِ خویش !
ماكیان ها همه مستِ خوابند
شهر هم . . .
خوابِ اینترنتیِ عصرِ اتم می بیند
 
كوك كن ساعتِ خویش !
كه در این شهر، دگر مستی نیست
كه تو وقتِ سحر، آنگاه كه از میكده برمی گردد
از صدای سخن و زمزمه ی زیرِ لبش برخیزی
 
كوك كن ساعتِ خویش !
اعتباری به خروسِ سحری نیست دگر
و در این شهر سحرخیزی نیست
و سـحر نـزدیک است


مرتضی کیوان هاشمی
با سلام

یاد داستانی افتادم بد ندونستم دوستانم بدونن!!!

دوست دارم با این عنوان بنویسمش

باید ما به رضای خدا راضی باشیم نه خدا به رضای ما!


به معصومی گفتن یکی از صحابه حالش بده بریم عیادتش حضرت قبول کردند و رفتند و قتی جویای حال اون فرد شدند اون فرد گفت الحمدلله به لطف خدا بعد سالها تهذیب نفس به مرتبه ای رسیدم که مرگ رو بیشتر از زندگی (ممات رو بیشتر از حیات) فقر رو بیشتر از ثروت،بیماری رو بیشتر از سلامتی و.... دوست دارم و منتظر بود اون معصوم تحسینش کنن که با صحبت معصوم بدجوری جا خورد که گفت:

اما ما اینطور نیستیم!!!!

پرسید مگه شما چطورید؟؟؟؟

معصوم جواب داد ما اگه خدا برای ما سلامتی رو بخواد ما اونو دوست داریم اگه بیماری رو بخواد ما اونو دوست داریم اگه فقر رو بخواد ما اونو دوست داریم اگه ثروت رو بخواد ما اونو ... 

این نکته بسیار حائض اهمیته که بدونید حتی اون درجه ی بالای اون فرد در مقابل این درجه از رضا و فنای فی الله صفر و هیچه!!!!
این یکی از نکات ابتدایی و اساسی ایه که این حقیر یاد گرفته (فقط در قول نه عمل!) و حس میکنه بدرد همه میخوره
نمیخوام منظورمو مستقیم بگم خودتون یکم فکر کنید متوجه میشید!!!!!!
فقط فکر کنید!!!!
بقیشو کم کم میگم
یا زهرا(س)

امید

شخصی را به جهنم می بردند.در راه بر می‌گشت و به عقب خیره می‌شد. ناگهان خدا فرمود: او را به بهشت ببرید. فرشتگان پرسیدند چرا؟پروردگار فرمود: او چند بار به عقب نگاه کرد... او امید به بخشش داشت

 عشق

امیری به شاهزاده گفت:من عاشق توام.شاهزاده گفت:زیباتر از من خواهرم است که در پشت سر تو ایستاده است.امیر برگشت و دید هیچکس نیست .

شاهزاده گفت:عاشق نیستی !!!!عاشق به غیر نظر نمی کند

  زیبایی

دخترک طبق معمول هر روز جلوی کفش فروشی ایستاد و به کفش های قرمز رنگ با حسرت نگاه کرد بعد به بسته های چسب زخمی که در دست داشت خیره شد و یاد حرف پدرش افتاد :اگر تا پایان ماه هر روز بتونی تمام چسب زخم هایت رابفروشی آخر ماه کفش های قرمز رو برات می خرم"دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خود گفت:یعنی من باید دعا کنم که هر روز دست و پا یا صورت 100 نفر زخم بشه تا...

و بعد شانه هایش را بالا انداخت و راه افتاد و گفت: نه... خدا نکنه...اصلآ کفش نمی خوام

در عصر یخبندان بسیاری از حیوانات یخ زدند و مردند.

خارپشتها وخامت اوضاع رادریافتند تصمیم گرفتند دورهم جمع شوند و بدین ترتیب همدیگررا حفظ کنند.

ولی خارهایشان یکدیگررادر کنار هم زخمی میکرد.

مخصوصا که وقتی نزدیکتر بودند گرمتر می شدند.

بخاطر هیمن مطلب تصمیم گرفتند ازکنارهم دور شوند.و بهمین دلیل از سرما یخ زده می مردند

ازاینرو مجبور بودند برگزینند: یاخارهای دوستان را تحمل کنند و یانسلشان از روی زمین بر کنده شود.

 دریافتند که باز گردند و گردهم آیند. آموختند که با زخم های کوچکی که همزیستی با کسی بسیار نزدیک بوجود می آورد زندگی کنند چون گرمای وجود دیگری مهمتراست و این چنین توانستند زنده بمانند

 

*درس اخلاقی تاریخ*

 بهترین رابطه این نیست که اشخاص بی عیب و نقص را گردهم می آورد بلکه آن است هر فرد بیاموزد با معایب دیگران کنارآید و محاسن آنانرا تحسین نماید

 

مرا عهدیست با شادی که شادی آن من باشد


مرا قولیست با جانان که جانان جان من باشد


به خط خویشتن فرمان به دستم داد آن سلطان


که تا تختست و تا بختست او سلطان من باشد


اگر هشیار اگر مستم نگیرد غیر او دستم


وگر من دست خود خستم همو درمان من باشد

                                                                                         مولانا، دیوان شمس


پايت را که از زمين برگيري ، آسمان راه هاي بي کرانش را نشانت خواهد داد. تو را در بر خواهد گرفت و چونان امانتي لطيف بالا خواهد برد...


پس پايت را برگير اي روح سنگين شده و در بند زمين ، پايت را برگير اي امانت لطيف الهي كه در وجودم به وديعه گذاشته شده اي، برگير تا سبكبال باشي، برگير تا طعم پرواز را بچشي

پايت را برگير تا اوج بگيري

شخصی از جناب حاج آقای قرائتی این سئوال را پرسیده که ما در زمان شاه تحت فرمان شاه بودیم ومجبور بودیم هر چه که او دستور میداد بگوییم بله قربان، الان هم تحت فرمان ولی فقیه هستیم وباید هر چه او دستور داد بگوییم بله قربان ، پس چه فرقی بین شاه وولایت فقیه هست؟

ایشان درجواب این طور فرمودند:شاه فاسق بود اما ولی فقیه عادله،شاه نظر شخصی خودش رو می گفت اما ولی فقیه نظر اسلام را می گوید. هدف شاه راضی کردن آمریکا بود اماهدف ولی فقیه راضی کردن خداست .

بله قربان بله قربانه، اما بله قربان به عادل یا به فاسق .بله قربان به نظر شخصی یا به نظر خدا واسلام.

(شاه وولی فقیه هردو از ابزار حکومت وقدرت استفاده می کنند اما یکی برای حاکم شدن دین وعدالت ودیگری برای ظلم وتجاوز.)

در ادامه ایشان با یک مثال پاسخ خود را کامل می کنند:وقتی زلیخا درها را بست وبه حضرت یوسف پیشنهاد گناه داد حضرت یوسف چه کرد؟ حضرت یوسف دوید به سمت در و فرار کرد وزلیخا هم پشت سر حضرت یوسف دوید .هردو دویدند اما یکی دوید که گناه نکند ولی دیگری دوید که گناه بکند .

گاهی چاقوکش وجراح هردوشکم پاره می کنند منتها چاقوکش شکم پاره می کند که بکشد، اما جراه پاره می کند که نجات بدهد.

یک دلیل عقلی برای  اثبات ولایت فقیه:

هر کشور وحکومتی بر اساس شالوده فکری وعقیدتی ،همچنین دین ومرامش برای خود رهبر ورئیس انتخاب می کند، رئیسی که نسبت به آن عقیده ومرام آشنایی وتخصص داشته باشد تا بتواند آن عقیده ومرام را در جامعه پیاده کند.

ما مسلمانان نیز برای اداره حکومت اسلامی خود نیاز به رئیس ورهبری داریم که اولا مسلمان وپایبند به اسلام باشد وهمچنین در مسائل دینی دارای تبحر وتخصص باشد وثانیا دارای قدرت مدیریتی قوی باشد تا بتواند احکام دین را در جامعه اجرا نماید واز حیثیت اسلام ومسلمانان در برابر دشمنان پاسداری نماید.

اما موردی که رهبری جامعه مسلمانان را از رهبری در دیگر جوامع متمایز میکند شرط عدالت وتقواست.

باید شخصی باشد که به فرموده امام حسن عسکری علیه السلام مالک نفس خود ونگهبان دین خویش باشد وبا هوای نفس خود مخالفت کند ومطیع فرمان خداوند باشد.

حال یک سئوال: آیا با این توصیفات ویژگیهای یک رهبر جامعه اسلامی در شاه وجود دارد یا ولی فقیه؟

یار من از چهره می گیرد نقاب یا برآمد بار دیگر آفتاب آمده میلادهای سبل البشارت آمده ختم رسل آمنه سرگرم لالائی بود قرص ماه او تماشایی بود سرفرازی، سرفرازی آمنه زین پسر امشب بنازی آمنه یا رسول الله من مست توام من گدای چشم بر دست توام آمدی ای من فدای خوی تو بوی جنت می وزد از کوی تو لعل لبهای تو خندان چون گل است پیچ و تاب گیسویت چون گل سنبل است شد حجر مبهوت خط و خال تو کعبه می آید به استقبال تو ای حریم تو بهشت آرزو می برد جبریل نامت با وضو پای تا سر، مست و مدهوش توام من غلام حلقه بر گوش توام دل به گیسوی خمت باشد اسیر یا رسول الله دستم را بگیر ای حریمت جنت المأوای من گر مرا از در برانی وای من گرچه همچون لاله صحراییم افتخارم بس که من زهراییم

سلام علیکم
خلاصه ای از سخنرانی آقای معمار رو مینوسیم در همین باب
بابت طولانی بودنش و جمله بندی ناقصم معذرت میخوام:

پیامبر اکرم فرمودند مقابل عدل ،فیض است

عدل یعنی اعطا به اندازه و فیض یعنی اعطای چیزی که خارج از استحقاق فرد باشد

حضرت عباسی ما مستحقق کدام یک از اعطاهای خدا هستیم؟

اگر استحقاقی پیدا کنیم مازاد آن میشود فضل

همه غرق در فضل خداییم،چون هیچ کدوم مستحق نبودیم،در واقع عدل از مصادیق فضل است

امام علی(ع)فرمودند اولین نعمتی که خداوند به انسان داده نعمت مخلوق بودن ست

خداوندتبارک و تعالی همه ی اشیا را از نیستی خلق کرده اگر اراده نکرده بود ما نبودیم پس چون ما نبودیم و بود شدیم و کسی ما را بود کرده که همه بود ونبود ما از آن وجود است بنابراین ما در هیچ چیزی مستحق نیستیم

وقتی بفهمی که مستحق هیچ چیز نبودی و خدا لطف خودشو شامل حالت کرده از پکری در میای

اما قرآن فرموده هر کس خود را مستحق بداند متوقع است که این توقع برای هیچ کس جایز نیست و این خصلت یکی از خصلت های شیطان است

پس قبول کنیم که ما مستحق هیچ یک از عطاهای خدا نیستیم و همه غرقیم در فضل و لطف خدا

خداوند به پیامبر میفرمایند:من میتوانم هم اهل آسمان را به جهنم ببرم هم اهل زمین را

پیامبر میفرمایند:اهل زمین را به واسطه ی گناهانشان به جهنم میبری اما اهل آسمان را به چه جرمی؟

خدا:چون اهل آسمان حق معرفت مرا ادا نکردند

پس هرکس به جهنم برود از روی عدل به جهنم رفته و هر .س به بهشت برود از روی لطف و فضل

حتی پیامبر هم فرمودند من از روی لطف و فضل خدا وارد بهشت میشوم!

چرا بندگان خدا پکرن؟ریشه ی پکری توقعه!توقع از پدر از مادر از همسر از دولت از ملت.........

مقابل توقع ،خدا شکر رو قرار داده

اگر فضل خدا نبود ما همه از ضرر کنندگان بودیم

83نساء:اگر فضل خدا نبود جزء تعداد کمی همه تابع شیطان بودیم

14نور:اگر فضل خدا در دنیا و آخرت نبود همه عذاب میشدیم


چه خدایی خوبی داریم قربونش برم

بزرگی یه شب میشینه به فکر کردن که خدا چه چیزی به اون نداده؟هر چی فکر میکنه و هر چی به ذهنش میاد میبینه خدا بهش داده و چیزی نبوده که نداده باشه

شروع میکنه به گفتن: شرمنده ام....شرمنده ام....شرمنده ام

مدتی که میگذره صدا میاد: بخشنده ام....بخشنده ام....بخشنده ام

کودکی به مامانش گفت، من واسه تولدم دوچرخه می خوام. بابی پسر خیلی شری بود. همیشه اذیت می کرد. مامانش بهش گفت آیا حقته که این دوچرخه رو برات بگیریم واسه تولدت؟

بابی گفت، آره. مامانش بهش گفت، برو تو اتاق خودت و یه نامه برای خدا بنویس و ازش بخواه به خاطر کارای خوبی که انجام دادی بهت یه دوچرخه بده.
 

نامه شماره یک
سلام خدای عزیز
اسم من بابی هست. من یک پسر خیلی خوبی بودم و حالا ازت می خوام که یه دوچرخه بهم بدی.
دوستار تو
بابی

 بابی کمی فکر کرد و دید که این نامه چون دروغه کارساز نیست و دوچرخه ای گیرش نمی یاد. برا همین نامه رو پاره کرد.

 نامه شماره دو

سلام خدا
اسم من بابیه و من همیشه سعی کردم که پسر خوبی باشم. لطفاً واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده...
بابی

 اما بابی یه کمی فکر کرد و دید که این نامه هم جواب نمی ده واسه همین پارش کرد.

 نامه شماره سه

سلام خدا
اسم من بابی هست... درسته که من بچه خوبی نبودم ولی اگه واسه تولدم یه دوچرخه بهم بدی قول می دم که بچه خوبی باشم.
بابی

بابی کمی فکر کرد و با خودش گفت که شاید این نامه هم جواب نده. واسه همین پارش کرد. تو فکر فرو رفت. رفت به مامانش گفت که می خوام برم کلیسا. مامانش دید که کلکش کار ساز بوده، بهش گفت خوب برو ولی قبل از شام خونه باش.

بابی رفت کلیسا. یکمی نشست وقتی دید هیچ کسی اونجا نیست، پرید و مجسمه مادر مقدس رو کش رفت و از کلیسا فرار کرد. بعدش مستقیم رفت تو اتاقش و نامه جدیدش رو نوشت.

نامه شماره چهار

سلام خدا
مامانت پیش منه. اگه می خواییش واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده..
بابی

__________________________________

پ.ن1 : شاید هممون به این داستان بخندیم ، اما خیلی وقتا این حکایت ما آدم بزرگام هست.

پ.ن2: هدف مادر بابی این بود که اون یه کم خودشو اصلاح کنه و پسر خوبی بشه ، اما اون چیکار کرد؟... ما هم گاهی بدون اینکه خودمون رو اصلاح کنیم و شایستگی و ظرفیت خودمون رو برای رسیدن به چیزی که می خوایم بالا ببریم به زور تهدید هم که شده می خوایم به خواسته هامون برسیم و خدا رو هم تهدید می کنیم که مثلاً خدا اگه فلان چیزو که می خوام بهم ندی معلومه که دوستم نداری ، یا مثلا چون فلان آرزومو برآورده نکردی منم دیگه نماز نمی خونم و...

پ.ن3: خیلی از چیزایی که ما به زور از خدا می خوایم به خیر و صلاح ما نیست

امام صادق (ع) از پدرش از پدرانش از رسول خدا (ص) نقل كرده  كه خداوند سبحان فرمود:

اي فرزند آدم! از دستورات من اطاعت كن و صلاح خود را به من ياد مده . ( يعني من صلاح تو را بهتر از خودت مي دانم ) .

خداوند متعال ضمن وحی كه به موسی می كرد فرمود: هیچ آفریده ای به اندازه ی بنده مومن پیش من محبوبتر نیست و همانا هرگاه او را به بلائی مبتلا كنم خیر او را در نظر دارم واگر نعمتی را از اوسلب نمایم خیر او را در نظر گرفته ام ومن داناتر به صلاح اویم این كه در برابر بلای من صابر باشد و در برابرنعمت های من شاكر باشد وبه قضای من تن در دهد تا اگر رضایت مرا بدست آورد وفرمانبرداری كند نام او را در دیوان راستگویان ثبت نمایم
مردی گوید به امام صادق عرض كردم به چه علامت دانسته می شود كه شخص مومن است؟ فرمود به تسلیم خدا بودن و راضی بودن به آنچه برایش پیش می آید از شادی وناخرسندی

پ.ن 4: کاش باورمون بشه که خدا خیر و صلاح ما رو بهتر می دونه و حتما خیر ما رو در همه ی امور در نظر می گیره ، به نظرم اگه اینو باور کنیم به آرامش بزرگی دست پیدا می کنیم...

باد می وزد

می توانی در مقابلش هم دیوار بسازی ، هم آسیاب بادی

تصمیم با تو است . . .


نوع نگاه ما به حوادث و اتفاقات زندگی ما خیلی مهمه

امام موسی کاظم (ع) می فرمایند:

در هر چیزی که چشمان تو می بیند برای تو موعظه ای است


خدایا دیده ای بینا عطا کن تا دست توانای تو را در حوادث زندگی خویش ببینیم

راه کمال در دو نکته خلاصه می شود : توجه دائم به مبدا و مبارزه با نفس اماره .

اگر کسی می خواهد پیشرفت معنوی کند ٬ آشکار است که باید تعلیمات نظری را با عمل در هم آمیزد . عمل به تنهایی لنگ است ٬ و از تئوری به تنهایی کاری ساخته نیست . عمل معنوی ٬ در اصل ٬ همان مبارزه با نفس اماره است .نفس اماره برخاسته از روح بشری است که در حوزه نا خوداگاه قرار دارد . نفس اماره منشا انگیزش های مضر ٬ ضد اخلاقی و ضد الهی است . در عرفان سنتی ٬ این منبع را از طریق سرکوب و ضعیف کردن جسم و همچنین به خود محرومیت دادن های جسمی و روانی می خشکاندند ٬ اما روش معنویت فطری به جای سرکوب و تضعیف جسم ٬ آن را باید تقویت کرد ٬ آن گاه به کمک نیروی اراده ی قوی تر که توسط عقل رحمانی هدایت می شود ٬ بر خواسته های نا مشروع نفس اماره غلبه کرد . با این فرایند طبیعی ست که می توان واحد های ارگانیزم روحی روانی را به فضیلت های الهی تبدیل نمود و عقل اعلی را نیز به عقل رحمانی متحول کرد .

                                                       نفس اماره

تا روح ملکوتی به درجه ای از پختگی نرسد ٬ انسان نمیتواند به وجود نفس اماره در وجود خود  پی ببرد . نفس اماره در سطح خود آگاه ٬ به صورت انگیزش های پی در پی امیال نامشروع و مضرروح بشری  بروز می کند . و بوالهوسی هایش را که خواستار ارضای فوری آن هاست ٬ با قدرت تمام بر شخص تحمیل می کند و مرتبا با رهنمود های عقل رحمانی مبارزه و مخالفت می ورزد .

    یکی از ویژگی های نفس اماره استفاده از ترفندهای مختلف برای تسلط بر روح ملکوتی است .. نفس در هر حمله ٬ معمولا تمام قدرت خود را از طریق هوی و هوس و خواهش های نفسانی به کار می گیرد ٬ اما گاهی هم با دغلی ٬ لباس عقل می پوشد و با صدای آن سخن می گوید . در این حال ٬اگر شخص آگاه نباشد ٬ با دست خویش ٬ خود را فریب می دهد و هوس هایش را با استدلال منطقی یا به طریق کلاه شرعی توجیه می کند . این منتها درجه گمراهی است . ٬ چرا که شخص با دلیل تراشی های خود ٬ نفس اماره اش را یاری می دهد تا هوس هایش را به صورت موجهی جلوه دهد و برای تسلیم شدن در مقابل این وسوسه ها دلیل بتراشد و کلاه شرعی درست کند . مثلا کسی که بدون اجازه از برق دولتی انشعاب می گیرد ٬ در توجیه عمل خود می گوید احقاق حق کرده چون بیش از حد به دولت مالیات می دهد .{یا مثلا خلافی در رانندگی مرتکب می شود و می گوید همه این خلاف را انجام می دهند .نویسنده .}

     یکی دیگر از حیله های نفس اماره این است که وانمود کند عقب نشینی کرده و شخص را می فریبد که تسلیم شده است . اما این عقب نشینی ٬ ترفندی بیش نیست . حیله ای است که به واسطه ی آن می خواهد شخص را از حالت آماده باش خارج کند ٬ غافلش کند تا بعدا به طور غیر منتظره ٬ به او حمله کند .

    شیوه غلبه نفس بر مرد و زن متفاوت است . در نزد زنان نفس بیشتر از راه عواطف و احساسات و به خصوص تاثیر پذیری و حس حسادت و انتقام جویی وارد می شود .در نزد مرد ها ٬ نفس اماره بیش از هر چیز ٬ از راه غرور ٬ قدرت طلبی و شهوت حمله می کند . این نقطه ضعف ها چه بسا باعث شود که شخص بی خبر ٬ آنچه را که از لحاظ معنوی با سالها کوشش به دست آورده ٬ در یک دم از دست بدهد . تاریخ ادیان ٬ مشحون از این گونه لغزش هاست .

    علاوه بر بعضی ضعف های روانی فوق ٬ ضعف های دیگری چون پول پرستی ٬ افتخار طلبی و غیره شخص را ذر مقابل نفس اماره آسیب پذیر تر می کند . در آزمون های روزانه زندگی است که مبارزه با نفس معنا پیدا می کند . این آزمون ها رو که دستگاه علیت الهی تنظیم می کند . ماهیت های مختلف دارند٬ اما در همه حال نقاط ضعف شخص را نشانه می گیرند . بدین ترتیب ٬ اکثر اتفاقاتی که در زندگی روز مره روی می دهد ٬ حتی اتفاقات کوچک ٬ در واقع صحنه سازی هایی است برای آزمودن و خالص کردن شخص و اینکه هر بار گوشه تازه ای از وجود خود را کشف کند و خود را بهتر بشناسند . آزمون ها ممکن است درونی باشد ـ مثلا نیت بدی که باید با آن مبارزه کرد ـ مثلا شخص خواب می بیند که در معرض وسوسه ای قرار گرفته و به این ترتیب عکس العملش در مقابل این وسوسه مورد آزمایش قرار می گیرد .

                                                                فایده نفس اماره

نفس اماره اگر چه دشمن اصلی روح ملکوتی است ٬ اما وجودش برای رشد روح ضروری است ٬ زیرا بدون ضدیت و مبارزه ٬ رشد روح ملکوتی امکان پذیر نمی باشد . خواسته های نفس اماره را می توان به توکسین میکربی تشبیه کرد . اگر قوی و به مقدار زیاد باشد برای روح ملکوتی مضر و حتی کشنده است . اما اگر ضعیف شده و به مقدار کم باشد روح را در مقابل نفس اماره واکسینه می کند و موجب می شود که روح ملکوتی بتواند انگیزش های نفس اماره را به تدریج مهار کند .

                                                  چگونه با نفس اماره مبارزه کنیم ؟

 

  در روح ملکوتی گرایش فطری برای نزدیک شدن به مبدا الهی وجود دارد ٬همان گونه که در نفس اماره چنین گرایشی برای دور شدن از مبدا وجود دارد . نفس اماره که در حوزه ی ناخداگاه قرار دارد ٬ به هیچ کوششی احتیاج ندارد ٬ زیرا رفتارش غریزی و خودکار است . در مقابل تهاجمات نفس اماره ٬ کار اصلی روح ملکوتی ِ آگاه این است که هشیار باشد و نگذارد نفس اماره با در اختیار گرفتن عقل و اراده ٬ قانون خود را بر او تحمیل کند . اگر کسی از سر جهل ٬ غفلت یا بی تفاوتی ٬ مراقب نفس اماره اش نباشد و منفعل باقی بماند ٬ مبارزه ی بین بخش ملکوتی و بشری اش ٬ به طور ناخداگاه ٬ به سوي غلبه نفس اماره پيش خواهد رفت ، تا جايي كه نفس كاملا بر روح ملكوتي مسلط شود . خطر گران تر اين است كه اكثر افراد از اين سلطه ي نفس اماره بر خود ، بي خبرند .

    براي توفيق در مبارزه با نفس اماره ،احتياح به يك روش صحيح هست . از سويي انسان بايد به تحليل روان خود بپردازد تا به معايب و ضعف هاي خويش پي ببرد  و از حضور نفس اماره آگاه شود‌‌‌‌( همون خودشناسي كه نويسنده در حال تحرير اين مطلب است ) از سوي ديگر بايد سلامت روح ملكوتي را حفظ كند و آن را پرورش دهد و تقويت كند تا از اراده قوي و عقلي سليم برخوردار شود .

    در عمل ٬ باید ابتدا با معایب صفاتی یا نقاط ضعف روحی ـ روانی ِ خویش که بارزترند مبارزه کرد . در اثر مبارزه با هر یک از این نقطه ضعف ها ٬ نقاط ضعف دیگری خود را آشکار می کند . به این ترتیب می توان به تدریج وجوه گوناگون نفس اماره ی خویش را شناخت و حمله ها و حیله های آن را خنثی کرد . از شیوه مقابله با نفس اماره یکی این است که انسان در ابتدا به طور سیستماتیک با خواسته های آن مخالفت کند و عکس خواسته های او را عملی سازد . مثلا اگر از کسی خوشش نمی آید ٬ هر بار که وسوسه شود از او بد گوید ٬ ابتدا خود را وادار به خودداری کند ٬و در سطحی بالا تر ٬جز از نقاط مثبت او حرفی نزند. اگر در این کار پشتکار به خرج دهد ٬آن احساس منفی تدریجا منتفی می شود .

    مبارزه با نفس اماره یک فرایند طولانی است . و به پشتکار زیاد احتیاج دارد . برای حفظ پشتکار و نگه داشتن انگیزه لازم ٬ دیدار با اشخاص معنوی و مقدسین چه در حیات و چه در ممات ٬ خدمت به خلق و انفاق ٬ مطالعه متون معنوی و الهی ٬ عبادت و ....... عوامل تقویتی مفیدی هستند .

   حربه های اصلی روح ملکوتی در مقابل نفس امره ٬ اراده راسخ و اخلاق اصیل و اصول الهی است . به کار بستن اخلاق اصیل و اصول الهی ٬مواد غذایی لازم برای رشد ارگانیزم روحی روانی ٬ فراهم می آورد . تنها در گرماگرم این مبارزه درونی است که شخص متوجه که بدون کمک خدا هیچ نتیجه ی دایمی ِ قابل توجهی عایدش نمی شود . و همچنین متوجه می شود که اراده اش به تنهایی ٬ بدون حمایت و نور خدا ٬ قادر به انجام کاری نیست . با ایمان به خدای حقیقی است که می توان نور او را که حاوی هدایت و انرژی است ٬جذب کرد .و اگر نه بدون آن ٬ سرکوب مداوم انگیزش های نفس اماره موجب وازدگی ٬ ایجاد عقده و دیگر مشکلات روانی می شود . نظر خدا بر ما اثرات روانی زیان بار ناشی از این سرکوب ها را خنثی می کند . (به امید آن که خدا بر ما همیشه نظر داشته باشد . نویسنده .){  بر گرفته از کتاب راه کمال فصل ۳۷ با کمی تغییر}

در حال مطالعه نظرات شما دوستان بودم که یکی از دوستان (آقا محسن )زحمت کشیدند و خلاصه ای از مطالب را بیان نمودند که از ایشان کمال تشکر را دارم .

در ادامه ي مطالب شما خواستم كه اشاره اي به رابطه ي مبارزه با نفس و خود شناسي در يك برنامه ي عملي داشته باشم.البته به صورت خلاصه:

در عمل به معنويت بايد به مبارزه با نفس و خود شناسي در يك سيكل و برنامه ي هماهنگ عمل كرد بدين گونه كه
مرحله ي اول خود شناسي يعني پي بردن به نقاط ضعف و قوتي كه در ابتدا به چشم مي آيد ودر ادامه مبارزه باضعفها
مبارزه با نفس خود نقاط ضعف و قوت را مشخص مي كند و خود شناسي عميق تري را نتيجه مي دهد وبعد باز هم در پي آن مبارزه با نفس
در يك برنامه ريزي دقيق بايد اين دو فرآيند را تواما عمل کرد تا هردو هدف يعني مبارزه با نفس و خودشناسي به طور كامل انجام شود.
با مبارزه با نفس در مورد يك خصوصيت اخلاقي در نهايت بعد از موفقيت آن صفت مبدل به فضيلت الهي شده و در وجود روحي ما مانند شمعي افروخته عمل مي كند كه با روشن كردن اطراف خود ساير نقاط تاريك را به ما مي نماياند و ما را به عمق بيشتري در خود شناسي مي رساند.
براي رسيدن به فضيلت الهي و جذب انرژي الهي براي ادامه ي مبارزه با نفس بايد فقط و فقط با نيت رضاي الهي به مبارزه با نفس و عمل به اخلاقيات پرداخت .

زراره گويد:

از امام صادق عليه السلام پرسيدم اگر زمان غيبت را درك كردم چه كنم ؟

حضرت فرمود پيوسته اين دعا را بخوان :


اللّهم عرفنى نفسك فانك ان لم تعرفنى نفسك لم اعرف نبيّك ،

اللّهم عرفنى رسولك فانك ان لم تعرفنى رسولك لم اعرف حجتّك ،

اللّهم عرّفنى حجتّك فانك ان لم تعرفنى حجتّك ظللت عن دينى .


خدايا خودت را به بشناسان كه اگر خودت را به من نشناسانى پيامبرت را نمى شناسم

خدايا رسول خودت را به من بشناسان كه اگر رسولت را به من نشناسانى حجّت تو را نمى شناسم

خدايا حجّت خود را به من بشناسان كه اگر حجّتت را به من نشناسانى از دين خود گمراه مى شوم

 

نائب الزیاره همه ی هم مسیرای سیرسبز در مشهد هستم

التماس دعا

یا رضا(ع)

 

هي نگوييد التماس دعا من خودم کوله باري از دردم

ميروم پيش ضامن آهو تا مگر رو سفيد بر گردم

السلام عليک يا باران السلام عليک يا خورشيد!

آمدم تا به گرمي لطفت قوتي گيرد اين دل سردم

آه اي آشناي پرواز بال هر چه کبوتر عاشق

در هواي زيارتت مولا مدتي ميشود که شبگردم!

هي کبوتر خريدم و آقا نامه ام را به بالها بستم

به شما که بهار آييني ،از:مني که تکيده و زردم

خوش به حال تمام آنها که زائرت مي شوند آقا جان!

من که بين تمام زائرات روسياهم،سياه،بد کردم

تو ولي ضامن غريباني ضامن آهويي که مشهور است

خواب ديدم شبي کبوتر وار در حريم تو پر در آوردم

گر چه بستم دخيل قلبم را بر ضريح مبارکت مولا!

نه!شفا از شما نمي خواهم ، آرزومند جرعهاي دردم

السلام عليک يا باران، السلام عليک يا خورشيد!

نذربال کبوترت اين بار ، گريه هاي شبانه آوردم!

 

 

تا که عطر تو مي رسدبه مشام عاشقت مي شوند شب بوها

بادها مي وزند و بي خبرند از پريشان هوايي قوها

از ازل پايبند مردابند دل مرداب ديده اي دارند

چند تا از کبوتران بفرست که بپرسند از دل قوها

زير بال کبوتران حرم گنبدي از طلاست مي دانم

که پري زاده هاي دريا را بعد عمري چه کار با جوها

بال قوها نمي رسد به ضريح تا کبوتر شوند توي حرم

تا بروبد از غبار درت، خوش به حال تمام جاروها

عطر روي گلت که مي پيچد... در شمال و جنوب مي پيچد

خوانده مرداب فکر قوها را چون خليجي که فکر جاشوها

بلم از شوق موج مي شکند که به عشق تو نيل بشکافد

مي شکافند بي يد بيضا نيل ها را تمام پاروها

دختران سياه گيسو نيز خويش را نذر خوبي ات کردند

چند عاشق شبيه من داري شاعر از اين سياه گيسوها

عطر روي گلت که مي پيچيد سنگ بر سنگ بند ديگر نيست

چند زنبور باز شک کردند توي جنگل به راه کندوها

تر کني لب فداي چشم تو ام تيغ بر حنجره چو اسماعيل

با دلي قرص عاشقت شده ام که شوم خار چشم زالو ها

چيده اي توي جاده ها امشب چند تا کرم کوچک شب تاب

باز بيرون زدند از جنگل به هواي زيارت آهوها

بادها مي وزند و مي دانند جنگل از بي کسي در آمده است

باز از راه مي رسد فصل جفت کيري آلبالوها

مست از عطر مهرباني تو مي خورم هي به زائران ضريح

مست تر بي قرار تر از من هي به هم مي خورند النگو ها

بادها مي وزند و مي پيچد عطر شيريني از مساحت شرق

بعد از اين شعر برنمي گردند خيل زنبورها به کندو ها


704/862  عباس احمدی ـ قم

 
شاید دوست داشته باشی بدونی علت قطع برق چیه؟

 
پس برو پایین ببین
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
به این دلیل
 

http://www.3noqte.com/main/images/stories/hoseyniye/bahaneh.jpg

قلمی که هربار به آسانی روان میشد؛ بروی کاغذ میلغزد اینبار در نوشتن از ثارخدا

حسین جان کدامین سخن است که در وصف تو، زانوی کلامش نلرزد؟ کدامین قلم است که در برابر عظمتت روان باشد؟ کدامین شعر است که در بیان عشق تو بی وزن نشود؟ تو را بشری چون ما نتواند وصف کردن. آخر چه گویم از آنکه ملائک از حلمش متعجب گشتند.از مردی که در اوج غربت نوای هل من ناصر سر میدهد شاید میان این قلب های قفل خورده باز کند زنجیر ظلمات یکی از این دلهای سیاه را،

مردی که کلامی درخور وصفش نمی یابم و اصلا مگر میشود عشق بگنجد در کلام ؛ که عشق را با سنگ محک عقل و منطق، نتوان سنجیدن . عشقی که بهایش خون حسین باشد، باید هم دیه ای داشته باشد به عظمت خدا که خود فرمود

من عشقني عشقته و من عشقته قتلته و من قتلته فعلي ديه فانا ديه.

براستی که عجب معامله ای کرد با معشوق. معامله ای که بهایش تو ای و 72 عاشق.فقط خدا میداند عظمت این تجارت را. راستی کدامتان معشوقید؟ تو یا خدا؟ عاشق کیست؟ چرا همه چیز بوی خلط می دهد؟ من زار الحسین یخالط الله بنفسه یعنی چه؟ بزرگی می گفت، این عبارت را هیچ یک از علما جرات نکرده است باز کند و تشریح نماید. آری عقل خاکی ما را چه به فهم معنای عشق؟

 یک هزار و سیصد و هفتاد و یک سال است، بشریت متحیر مانده از این عظمت و دل بی تاب می شود در مصیتی که حتی به زبان هم نمی آید و آه...آه... و بازهم آه از دل بی تاب زینب، که شاهد روایت عشق بازی حسین است

اگر روزی ابراهیم خلیل تنها قصد ذبح اسماعیل کرد؛ اینجا حسین در کمتر از یک روز، 72 یوسف آفرین را در برابر یگانه محبوبش به زمین داغ کربلا می زند وبه عمل تفسیر می کند فدیناه بذبح عظیم را

حسین جان مگراز کدامین باده ی معرفت مست بودی که چنین میان میدان کرب و البلا، پیمانه بهط و شگفتی بشریت را تا یوم حشر کردی لبا لب با خون خویش؟

وه که بالا می رود؛ دست تسلیم عقل  و منطق و عرفان و همه و همه،  در برابر ابر مردی که حتی در آخرین لحظه عمر، امید هدایت قاتل خویش دارد

مبهوط میشوم از خالقت، که تو را آورد میان خلقی که نبودند لایق درک مردی خدایی

ای آسمانی، به چه کار آمده بودی میان اهل زمین ؟ مگر نمی دانستی که اینان نه اهل وفای به عهداند و نه قدر می دانند وجود مبارکت را.

راستی حسین جان، گفته اند تشنه بودی؛ اما مولا، مگر نیست که؛ لقد احصیناه کل شی فی امام مبین. پس قصه ی عطشت چه رازی دارد؟  به گمانم تشنه بودی اما نه تشنه ی آب. تو تشنه ی تشنه کردن بودی. آمدی تا تشنه ی خدا کنی، خلقی را که در عطش غفلت، کشیدند بر ولی الله تیغ جفا

اما عزیز دل زهرا، اینجا ندای هل من ناصرت را با تیر سه شعبه لبیک گویند اینان یارای شنیدنت را هم ندارند؛ اینان به غنیمت می برند همه چیز را حتی پیراهن کهنه را؛ اینان پیر و جوان و شیرخواره سرشان نمیشود؛ اینان برای گلوی شش ماهه ات نقشه ها کشیده اند؛ ای کاش خیمه هایت بی علمدار نمی ماند؛ ای کاش گوشواره و خلخالی نبود؛ ای کاش انگشتر بدست نازنینت نبود و ای کاش همه ی اینها حرف بود و جامه ای از جنس حقیقت بر تن نداشت. به خدا ندارم توان شرح آنچه کرده اند و اصلا چه کس دارد یارای روایت این قصه ی پر غصه را جز زینب!!! ا

ای گرامی دخت حیدر کرار،خود بخوان شرح عشق بازی حسین را؛ که دیده ای لحظه لحظه ی درخشش شموس طالعه ای را، که یک به یک در میدان عشق حق درخشیدند و خاموششان نکرد جز کینه و بغض پدر غریبت علی. نه. العفو قلمم به خطا رفت که والله، شموس طالعه و انجم ظاهره غروبی نمی شناسند. مگر نه اینست که والله متم نوره؟ آری اینان به زعم خویش یریدون ليطفئوا نور الله باافواههم. چراغی را ایزد بر فروزد هر آنکس پف کند ریشش بسوزد

کلام را یارای ادامه نیست، آه حسین ای غریبانه ترین واژه عالم؛ ببخش بر من نقص کلام را و براستی کدامین کلام توان وصف مصیبتی را دارد که خداوند آنرا مصیبت عظیم خواند.

راستی رفقا، حسین را منتظرانش از تیغ گذراند؛ نکند انتظارمان انتظاری باشد از جنس انتظار کوفیان.

باید از خویش بپرسیم چرا حجت حق

خیمه را امن تر از خانه ی ما می داند

خدایا انتظارمان را با علم، علممان را با ایمان، ایمانمان را با یقین، یقینمان را با صدق، صدقمان را با صبر و همه این ها را با بصیرت اباالفضلی همراه کن؛ باشد تا از همراهان حجتت باشیم.

بحق زهرا


درکلام نور

دانلود صحبت های حاج محمداسماعیل دولابی

کربلا و عطش

آثار محبت امام حسین

امام حسین

 

 




باز باران با ترانه  

    میخورد بربام خانه

          یادم  آمد  کربلا  را

              دشت پر شور و بلارا

                     گردش یک ظهرغمگین

                              گرم   و  خونین

لرزش  طفلان نالان

      زیر تیغ و نیزه هارا

           با صدای گریه های کودکانه

                    وندرین صحرای سوزان

 میدود طفلی سه ساله

                        پر ز ناله

                             دلشکسته

                                    پای خسته

باز باران  

     قطره قطره

         میچکد از چوب محمل

               آخ باران . . .

                   کی بباری بر تن عطشان یاران

                        تر کنند از آن گلو را

                              آخ باران . . .

                                        آخ باران . . .


محرم

پيش از اسلام عرب، جنگ در اين ماه را حرام مي‌دانست و ترك مخاصمه مي‌كرد؛ لذا از آن زمان اين ماه بدين اسم نامگذاري شد.(1) و روز اول محرم را اول سال قمري قرار دادند.(2) در توضيح اين كه چرا ماه‌هاي ديگر كه جنگ در آنها حرام است، محرم ناميده نمي‌شود مي‌توان گفت: چون ترك جنگ از اين ماه شروع مي‌شد به آن محرم گفتند.

اين ماه در مكتب تشيع يادآور نهضت حضرت سيدالشهدا و حماسه‌ جاودان كربلاست.

اين ماه، يادآور دلاورمردي‌هاي ياران با وفاي اباعبدالله الحسين(عليه السلام)، فداكاري‌هاي زينب كبري(سلام الله عليها)، حضرت سجاد(عليه السلام)، و همه‌ اسراي كاروان امام حسين(عليه السلام)، است. اين ماه، يادآور خطبه‌ها و شعارهاي آگاهي‌بخش سالار شهيدان، نطق آتشين حضرت زينب(سلام الله عليها) و خطابه‌ غرّاي زين العابدين(عليه السلام)، است.

اين ماه، يادآور استقامت حبيب بن مظاهر و شهادت عون و جعفر است.

آري اين ماه، ماه پيروزي حق بر باطل است.

 

محرم از منظر ائمه(عليهم السلام)

شيعيان از امام رضا(عليه السلام)، چنين نقل شده است:.....

«وقتي محرم فرا مي‌رسيد، پدرم خندان ديده نمي‌شد، حزن و اندوه تا پايان دهه‌ اول بر او غالب بود و روز عاشورا، روز حزن و مصيبت و گريه ايشان بود.»(3)

همچنين حضرت امام رضا(عليه السلام) درباره‌ عاشورا مي‌فرمايد:

«كسي كه عاشورا روز مصيبت و اندوه و گريه‌اش باشد، خداوند قيامت را روز شادماني و سرور او قرار خواهد داد.»(4)

 

اعمال شب اول ماه محرم

1ـ نماز: اين شب چند نماز دارد كه يكي از آنها به شرح ذيل است:

دو ركعت، كه در هر ركعت بعد از حمد يازده مرتبه سوره‌ توحيد خوانده شود.

در فضيلت اين نماز چنين آمده است:

«خواندن اين نماز و روزه داشتن روزش موجب امنيّت است و كسي كه اين عمل را انجام دهد، گويا تمام سال بر كار نيك مداومت داشته است.»(5)

2ـ احياي اين شب.(6)

3ـ نيايش و دعا.(7)

 

روز اول محرم

اول محرم هر سال اولين روز سال قمري است. از امام محمدباقر(عليه السلام) روايت شده است: «آن كس كه اين روز را روزه بدارد، خداوند دعايش را اجابت مي‌كند، همانگونه كه دعاي زكريا(عليه السلام) را اجابت كرد.»(8)

دو ركعت نماز خوانده شود و پس از آن سه بار دعاي زير قرائت گردد:

«اللّهم انت الاله القديم و هذه سنةٌ جديدةٌ فاسئلك فيها العصمة من الشيطان و القوَّة علي هذه النّفس الامّارة بالسُّوء»(9)؛ بارالها! تو خداي قديم و جاوداني و اين سال، سال نو است، از تو مي‌خواهم كه مرا در اين سال از شيطان حفظ كني و بر نفس اماره (راهنمايي كننده) به بدي پيروز سازي.

 

روز دوم محرم

در چنين روزي كاروان امام حسين(عليه السلام) در سال 61 ه‍ .ق وارد سرزمين كربلا شد و با ممانعت لشكر حرّ مجبور به توقّف در آنجا گرديد.(10)

 

روز سوم محرم

از پيامبر اكرم(صلي الله عليه و آله) نقل شده است:

«هر كس در اين روز روزه بگيرد، خداوند دعايش را اجابت كند.»(11)

در آن روز سپاه عمر بن سعد وارد كربلا شد.

 

روز چهارم محرم

بي‌نتيجه بودن مذاكره حضرت سيدالشهداء(عليه السلام)، با عمر بن سعد براي وادار كردن لشكر وي به ترك جنگ و دعوت او و لشكرش جهت ملحق شدن به سپاه اسلام.

 

روز هفتم محرم

روزه گرفتن مستحب است.

 

روز نهم محرم

تاسوعاي حسيني، روز محاصره‌ امام حسين(عليه السلام) و اصحابش در سرزمين كربلا توسط سپاه شمر.(12)

 

اعمال شب عاشورا

1ـ چند نماز براي اين شب در روايات آمده است كه يكي از آنها چنين است:

چهار ركعت نماز كه در هر ركعت بعد از سوره‌ حمد، 50 بار سوره‌ توحيد خوانده مي‌شود. پس از پايان نماز، 70 بار «سبحان الله والحمدالله و لا اله الاّ الله و الله اكبر ولا حول ولا قوة الاّ بالله العليّ العظيم» خوانده شود.(13)

2ـ احياي اين شب كنار قبر امام حسين(عليه السلام).(14)

3ـ دعا و نيايش. (15)

عاشورا

روز عاشورا

1ـ عزاداري بر امام حسين(عليه السلام) و شهداي كربلا، در اين مورد از امام رضا(عليه السلام) نقل شده است:

هر كس كار و كوشش را در اين روز، رها كند، خداوند خواسته‌هايش را برآورد و هر كس اين روز را با حزن و اندوه سپري كند، خداوند قيامت را روز خوشحالي او قرار دهد. (16)

2ـ زيارت امام حسين(عليه السلام).(17)

3ـ روزه گرفتن در اين روز كراهت دارد؛ ولي بهتر است بدون قصد روزه، تا بعد از نماز عصر از خوردن و آشاميدن خودداري شود. (18)

4ـ آب دادن به زائران امام حسين(عليه السلام).(19)

5ـ خواندن سوره توحيد هزار مرتبه.(20)

6ـ خواندن زيارت عاشورا. (21)

7ـ گفتن هزار بار ذكر «اللّهم العن قتلة الحسين(عليه السلام).»(22)

 

روز دوازدهم محرم

ورود كاروان اسيران كربلا به كوفه و شهادت حضرت سجاد(عليه السلام) در سال 94 ه‍ .ق.

 

روز بيست و يكم محرم

1ـ روزه‌ اين روز مطلوب است. (23)

 

پي‌نوشت‌ها:

1- مصباح كفعمي، ص 509.

2- فرهنگ عاشورا، ص 405، جواد محدثي.

3- وسائل الشيعه، ج 5، ص 394، حديث 8.

4- همان، حديث 7.

5- بحارالانوار، ج 98، ص 333؛ وسائل الشيعه، ج 5، ص 294، حديث 1؛ مفاتيح الجنان، ص 286.

6- مصباح المتهجد، ص 783.

7- بحارالانوار، ج 98، ص 324.

8- عروة الوثقي، ج 2، ص 243؛ وسائل الشيعه، ج 7، ص 347، حديث 3.

9- بحارالانوار، ج 98، ص 334.

10- فرهنگ عاشورا، ص 406.

11- عروة الوثقي، ج 2، ص 242؛ وسائل الشيعه، ج 7، ص 348.

12- وسائل الشيعه، ج 7، ص 339، حديث 1.

13- همان، ص 295، حديث 4 و 5.

14- بحارالانوار، ج 98، ص 340.

15- همان، ص 338.

16- بحارالانوار، ج 98، ص 43، حديث 5.

17- كامل الزيارات، ص 174، حديث 5 و 6.

18- وسائل الشيعه، ج 7، ص 338، حديث 7.

19- كامل الزيارات، ص 174، حديث 5.

20- وسائل الشيعه، ج 7، ص 339، حديث 8.

21- كامل الزيارات، ص 174.

22- مفاتيح الجنان، ص 298.

23- بحارالانوار، ج 98، ص 345، حديث 1.

 

"سيد عباس رفيعي پور"

سلام به تمامیه هم مسیرا و هم سفرای عزادار و سیاه پوش سیرسیز

سریع میرم سر اصل مطلب:چندتا کلیپ موبایل رو گوشیم بود گفتم بد نیست شمام ببینید

اگه تکراریه به بزرگیه خودتون ببخشید

یه خواهش:تو این ماه محرمی تو تک تک لحظاتش مارو از یاد نبرید و از دعای خیرتون بی بهره نگذارید

التماس دعاااااااااااااااا

یاحسین(ع)

 

لباس شهید

در آستان جانان

خاطره سلحشور

 

به نام مهربانترین مهربانان

 

روزی حسن بصری را پرسیدند که ای حسن! هرگز تو را وقت خوش بوده است؟

گفت: روزی زن همسایه به شوهرش می گفت: «قریب پنجاه سال است تا در خانه توام، اگر بود و اگر نبود در سرما و گرما صبر کردم و زیادتی نطلبیدم و نام و ننگ تو نگاه داشتم و از تو به کس گله نکردم. اما به این یک چیز تن در ندهم که بر سر من دیگری گزینی. این همه برای آن کردم تا تو را بینم همه، نه آنکه تو دیگری را بینی. امروز به دیگری التفات می کنی؟ اینک به ناسزا دامن امام مسلمانان را می گیرم!»

حسن گفت: مرا وقت خوش گشت و آب از چشمم روانه شد و جست و جو کردم تا آن را در قرآن نظیر و مانندی بیابم. این آیه را یافتم:

 

خدا شرک را نمی بخشد و جز آن همه را می بخشد.  (نساء 48)

 

به عبارت دیگر، ای بنده من، همه گناهانت را عفو کردم اما اگر به گوشه خاطر به دیگری میل کنی و با خدای شرک آوری، هرگز تو را نمی آمرزم.

                                                     (تذکرة الاولیاء عطار نیشابوری)  


گنجشک

 

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت:" می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد."و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : " با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.

 گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفت ه بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.

سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:"ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی."

گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.

خدا گفت:" و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی!" اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت ...

های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد ...

بنام خدا
 
گفت : کسی دوستم ندارد . می دانی که چه قدر سخت است ، این که کسی دوستت نداشته باشد ؟ تو برای دوست داشتن بود که جهان را ساختی . حتی تو هم بدون دوست داشتن …خدا هیچ نگفت .
گفت : به پاهایم نگاه کن ! ببین چقدر چندش آور است . چشم ها را آزار می دهم . دنیا را کثیف می کنم . آدم هایت از من می ترسند . مرا می کشند . برای این که زشتم . زشتی جرم من است .
خدا هیچ نگفت .
گفت : این دنیا فقط مال قشنگ هاست . مال گل ها و پروانه ها . مال قاصدک ها . مال من نیست .
خدا گفت : چرا ، مال تو هم هست .
خدا گفت : دوست داشتن یک گل ، دوست داشتن یک پروانه یا قاصدک کار چندانی نیست . اما دوست داشتن یک سوسک ، دوست داشتن " تو " کاری دشوار است .
دوست داشتن ، کاری ست آموختنی و همه کس ، رنج آموختن را نمی برد .
ببخش ، کسی را که تو را دوست ندارد ، زیرا که هنوز مومن نیست ، زیرا که هنوز دوست داشتن را نیاموخته ، او ابتدای راه است .
مومن دوست می دارد . همه را دوست می دارد . زیرا همه از من است و من زیبایم ، چشم های مومن جز زیبا نمی بیند . زشتی در چشم هاست . در این دایره ، هر چه که هست ، زیباست .
آن که بین آفریده های من خط کشید شیطان بود . شیطان مسئول فاصله هاست .
حالا قشنگ کوچکم ! نزدیک تر بیا و غمگین نباش .
قشنگ کوچک نزد خدا رفت و دیگر هیچ گاه نیندیشید که نازیباست.
__________________
 
كاش هرگزدرمحبت شك نبود ؛

تك سوارمهربانی تك نبود ؛

كاش برلوحی كه برجان دل است ؛

واژه تلخ خیانت حك نبود....


جستجو در مطالب:


اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

دريافت كد دعاي فرج



، هرگونه کپی برداری از مطالب این وبلاگ ،با هدیه ی یک صلوات به جهت سلامتی و تعجیل در امر فرج باعث خوشحالی نویسنده می گردد!!!!
تمامی حقوق مادی و معنوی " سیر سبز " برای " قلم " محفوظ است!
طرّاحی قالب: شیعه تم

كد تغيير شكل موس